
عکسهائی از زندگی در نیویورک
رویای آمریکائی
در دوران کودکی مان همه راجع به "رویای آمریکایی" صحبت می کردند. معلم مان سر کلاس می گفت:" آمریکا سرزمین فرصت های طلایی است. کشوری که تنها با کار سخت و اراده مصمم می توانید به هرچیزی که می خواهید برسید." همه ما سر کلاس درس، کتاب های تاریخ مان را ورق می زدیم و به عکس های مهاجرینی که به دنبال فرصت های طلایی برای یک زندگی بهتر به این کشور آمده بودند، خیره می شدیم. انبوه جمعیتی که با کشتی در اوایل قرن بیستم به این سرزمین می آمدند، رویاهایی مانند : یک شغل خوب، یک زندگی مرفه و توانایی اداره خانواده هایشان را داشتند. و به این ترتیب ما فهمیدیم که راز یک زندگی موفق چیست؛ اگر با کار کردن سخت و پشتکار زیاد شما می توانستید زندگی خود را تامین کنید و قسمتی از درآمدتان را هم پس انداز نمایید، رویای زندگی آمریکایی شما تعبیر شده بود.
البته مشکلات و سختی های زیادی هم در راه تحقق این رویاها وجود داشت. به مرور زمان و با پا بسن گذاشتن، در کتاب های درسی مان، بدبختی و فلاکت بسیاری از آمریکاییان را هم به ما نشان می دادند. بسیاری از مشکلات، مربوط به وضعیت اقتصادی و برخی هم مربوط به تبعیض نژادی می شدند. اما علی رغم تمام این سختی ها، رویای آمریکایی هم چنان زنده و وسوسه انگیز بود. با گذشت زمان، این رویا، چهره کشور آمریکا را هم تحت تاثیر قرار می داد. و امروز ما هم چنان سرمست از این رویا، به دنبال این هستیم که با کسب موفقیت های بیشتر در زندگیمان، این رویا را تعبیر کنیم.
اکنون سال ها از آن زمان که من این کتاب ها را در دوران مدرسه می خواندم، گذشته است و مدت هاست که دیگر درباره تاریخ و درس های مربوط به آن مطالعه ای نداشته ام. اما اخیرا به آن روزها فکر می کردم و به رویای خودم از زندگی. اکنون من در نیویورک زندگی می کنم. همان جایی که صدسال پیش مهاجران اولیه آمریکا در جستجویشان به دنبال ثروت و رفاه، مرتکب جنایات زیادی شدند و مصائب و سختی های زیادی را هم تحمل کردند. من به عنوان یک نویسنده جوان، هیچ کار خلاف و خطائی نکرده ام، اما به نوبه خود سختی های زیادی کشیده ام و فکر می کنم که همین موضوع باعث پیوند بین من و مهاجران اولیه این شهر می شود. زیرا من هم مانند آن ها هیچگاه تسلیم نشده ام و در برابر تمام فشارها و سختی های زندگی خم به ابرو نیاورده ام.
نيویورک شهری است تیره و بی روح با محیطی بسیار سرد و بی روح. هر شب، پس از یک روز تمام نوشتن مطلب برای مجله ای که در آن کار می کنم و پس از آن که تا دیروقت در یک رستوران پیشخدمتی کردن ، هنگامی که به خانه می رسم، به خود می گویم بالاخره یک روز من هم نتیجه همه این زحماتم را خواهم دید. اما گاهی از خود میپرسم چه نتیجه ای؟ خستگی بی پایان کار زیاد یا یک آپارتمان بسیار کوچک که حتی به اندازه اتاق غذاخوری خانه والدینم هم نیست و یا داشتن یخچالی که همیشه خالی است و چیزی غیر از یک قالب پنیر در آن وجود ندارد؟
این جملات آموزگارم که می گفت:" آمریکا سرزمین فرصت های طلایی است. کشوری که تنها با کار سخت و اراده مصمم می توانید به هرچیزی که می خواهید برسید."، هنوز در گوشم صدا می کند. البته این عبارات بسیار بچه گانه و خام هستند. در دوران کودکی، هر چیزی را که به ما بگویند، باور می کنیم و تا مادامی که خلاف آن را به ما نگویند، به باورمان ادامه می دهیم. اما رویای زندگی آمریکایی واقعا امری کودکانه و غیر واقعی است. با گذشت زمان و ازدیاد تجربیات مان و هنگامی که فشار زندگی بر ما زیادتر می شود، به تدریج این رویا از بین می رود، تا زمانی که به کلی فراموش شود.
سرنوشت من ممکن است هیچگاه داشتن ماشین های گران قیمت و زندگی در آپارتمان لوکس نباشد . اگر بخواهم با خودم صادق باشم، باید بگویم که نویسنده موفقی هم نبوده ام. اما این رویای آمریکایی هنوزهم به نوعی مشوق من است؛ تا روزی که قانع شوم که من هم در زندگی خود فرد موفقی خواهم شد.

پل بروکلی

مانهتن

مانهتن از نمائی دیگر


سنترال پارک

برف در East Village

نمائی دیگر از سنترال پارک


یک ایستگاه مترو

منوریل

نقاشی روی یک دیوار ساختمان قدیمی

یک مرکز خرید در مرکز شهر

راکفلر سنتر

Louis Bourgeois Spiders

نمائی از خیابان ششم


خیابانی به میدان تایم

سالن کارنگی


سالن اپرا در لینکلن سنتر

خیابان پنجاهم

براون استون هاوس

یک تاکسی در شهر نیویورک

سنترال پارک
نمائی از بندر نیویورک
یک محله مسکونی در نیویورک
نمائی از پل-ترافیک روی پل و کشتی های پارک شده در بندر
اینهم آدرس منبع این عکسهای زیبا
متن : اشلی مور
سایر مطالب این وبلاگ
طرح هائی جسورانه از پوشش خانم ها
عکسهائی از تلاش طاقت فرسای یک دخترک هشت ساله برای زندگی
عکسهای بسیار دیدنی ازنمایشگاه شکلات در جاکارتا
و صدها مطلب جالب دیگر


